«هاهااااا باختی! پاشو ظرفارو بشور!»
پاهایم را روی مبل میاندازم و آنقدر به پهلویش فشار میآورم که مجبور به بلند شدن شود. دستۀ کنسول را روی مبل کناری میاندازد، از جایش بلند میشود و انگشت اشارۀ تهدید
سال 97 دیشب تمام شد؛ و ما در حالی سال جدید را شروع کردیم که پدر بزرگ و مادربزرگ پدری و عمهها در کنارمان بودند. فکر میکنم اولین سالی بود که در کنار اقوام تحویلش کردیم و تا جایی که ذهنم یاری میکند، ه
فکر میکنم همان شب کذایی بود. به صفحۀ چت تلگرام خیره شده بودم که نوشته بود: «بیا برویم کوه.» پیش خودم گفتم واقعا؟ آخر در این شرایط...
حدود 12 ساعت بعد، وسط مترو ایستاده بودم که یک آن حس کردم دیگر نمی
از خانه بیرون زدم. هوا خنک بود و به جز من و یک آقای میانسال، کسی در خیابان نبود. چوب بامبوی بلندی به همراه داشتم که فکر میکردم چطور میخواهم با آن چوبدستی و بساط دیگری که همراهم بود سوار تاکسی بشوم؟
سلام دوستان
یه موضوع انشا دارم برای رفقای خفن و اهل قلم، با موضوعات کلاسیکطور:
- به یاد موندنیترین کمکی که انجام دادین.- موردی که خودتون چیزی رو دوست داشتید، ولی به کسی بخشیدینش. - روایت داستانی که