خرید بک لینک
«هاهااااا باختی! پاشو ظرفارو بشور!» پاهایم را روی مبل میاندازم و آنقدر به پهلویش فشار میآورم که مجبور به بلند شدن شود. دستۀ کنسول را روی مبل کناری میاندازد، از جایش بلند میشود و انگشت اشارۀ تهدید

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:48

سال 97 دیشب تمام شد؛ و ما در حالی سال جدید را شروع کردیم که پدر بزرگ و مادربزرگ پدری و عمهها در کنارمان بودند. فکر میکنم اولین سالی بود که در کنار اقوام تحویلش کردیم و تا جایی که ذهنم یاری میکند، ه

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:48

فکر میکنم همان شب کذایی بود. به صفحۀ چت تلگرام خیره شده بودم که نوشته بود: «بیا برویم کوه.» پیش خودم گفتم واقعا؟ آخر در این شرایط... حدود 12 ساعت بعد، وسط مترو ایستاده بودم که یک آن حس کردم دیگر نمی

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:48

از خانه بیرون زدم. هوا خنک بود و به جز من و یک آقای میانسال، کسی در خیابان نبود. چوب بامبوی بلندی به همراه داشتم که فکر میکردم چطور میخواهم با آن چوبدستی و بساط دیگری که همراهم بود سوار تاکسی بشوم؟

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:48

سلام دوستان یه موضوع انشا دارم برای رفقای خفن و اهل قلم، با موضوعات کلاسیکطور: - به یاد موندنیترین کمکی که انجام دادین.- موردی که خودتون چیزی رو دوست داشتید، ولی به کسی بخشیدینش. - روایت داستانی که

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:48

صفحه بندی